سفارش تبلیغ
صبا


غروب است ودلتنگی , سکوت وتنهایی , دلگیری که نمیدانم چگونه از ان خلاصی یابم.
به حیاط خانه میروم تا شاید کمی از این دلگیری در ایم . انجا نیز فقط سکوت بود , درختان انگور با برگ های سبز , براق ونورسته شان خوش امد می گفتند. گلهای رز ,گل هایی که با دست های خود کاشته و زمستان گذشته حرص کرده بودم به رویم لبخند میزدند وبهترین و زیباترین غنچه ها را تقدیم کرده وسلام میدادند ,شاید انتظار دارند مثل همیشه باهاشون حرف بزنم واز زیبایی شون تعریف کنم , ان طرف تر درختان الو و هلو نیز هم چنین با لبخند وبرگ های قشنگ شان برایم دست تکان میدادند , به طرف شان رفتم تا از نزدیک تماشا کنم , دیدم چند تا از برگ های هلو زرد شده و پیچ خورده اند باید فکری به حال انها بکنم , نمیدانم چرا امروز حال و حوصله حرف زدن با انها را نداشتم مثل این که انها هم این حالت مرا حس کرده بودند و ......
نگاهی به اطراف انداختم دیوار خانه ها چون قلعه ای محکم در برابرم به نمایش در امده بود دیوارهایی چند طبقه که خشت های زمخت شان روح را چون سوهان می ازرد. پیش تر ها که انها نبودند از پشت بام می توانستم اطراف را تا دور دست ها ببینم و از مناظر غروب هنگام لذت ببرم ولی حالا انها چون دیوارها وقلعه های زندان در برابرم افراشته بودند و جای هیچگونه دیدی را برایم باقی نگزارده بودند, در این افکار بودم که صدای دو گنجشک توجه ام را جلب کرد , انها پر سر وصدا جیک جیک می کردند و به دنبال جایی برای ماندن می گشتند , یکی از انها سرش را داخل اجرهای دیوار برد و کمی ماند ولی صدای اون یکی بلند شد , شاید در باره خوب یا بد بودن پناهگاه حرف می زدند , شاید هم در باره هوا حرف میزدند , شاید هم یکی از انها می خواست از اون بالا غروب افتاب را تماشا کند و به دیگری در باره زیبایی ان حرف میزد , کسی چه میداند کاش می شد زبان انها را فهمید !...... و من محو تماشای انها بودم هوا داشت رو به تاریکی می رفت و صدای انها هم چنان شنیده می شد , نشسته بودم تا بالاخره چه خواهند کرد , انقدر سر وصدا وجیک جیک کردند تا در پناه یکی از اجر های نیمه باز دیوار جای گرفتند و سر و صدایی به گوش نرسید انها رفته بودند به لانه هایشان تا استراحت کنند .
با صدای اذان به خود امدم وبه داخل اتاق امدم درست مثل گنجشک ها اما تنها . هوای بهاری گرچه هوای دل انگیزی ست ولی غروب ان همراه تنهایی واقعا غم انگیز است و دل تنگ کننده .کاش ادمها زبان پرندگان را می دانستند تا با هم حرف بزنند انوقت دیگر تنها بودن معنایی نداشت.........
8/2 95 چهارشنبه


 

 

 

 

 

 

 

 




تاریخ : یادداشت ثابت - چهارشنبه 95/2/23 | 12:55 صبح | نویسنده : ت م | نظر
مترجم سایت

  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون